تبليغاتX
هبوط - وای به روزی که بگندد نمک


 

 

جناب آقای داوود آبادی

سلام

حال و حوصله حاشیه رفتن ندارم . یعنی حوصله ای برای ما نگذاشتید. همیشه فکر میکردم شما بزرگتر ها (بخوانید نسل اول و دوم) چقدر باید بد بختی و سختی بکشید از دست ما نسل سومی ها ولی الان بر عکس شده این روزها مدام در این  فکرم ما نسل سومی ها چقدر باید بکشیم از دست شما ها؟ از دست شما ها یی که یا سفید میبیند یا سیاه. یکی فیلم میسازد و لوتی دروازه غار را میبرد به خط مقدم جبهه بدون اینکه حتی گیوه پاشنه خوابیده را از پایش در آورد. دیگری به حکم دروغ بودن اینها وعده خود سوزی در قبال پخش فیلم را میدهد ،آن یکی نامه کنایه آمیز می نویسد به امید راهگشایی برای فرزندش مبادا آرمانهای جوانان دهه شصت را به سخره گیرد و شما حاج حمید عزیز به جای استفاده از چند کلمه حرف منطقی برای اثبات حقانیت رفیق دیرینه تان از کوبیدن شخصیت دیگران استفاده میکنید درست مانند کسانی که هیچ حرف حقی در چنته ندارند و مجبور به فرافکنی و تخریب شخصیت دیگرانند. متاسفم، نه برای شما، که کار شما از تاسف هم گذشته. متاسفم برای نسل سومی که چشم امیدش به کسانی دوخته میشود که چندی بعد تمامی امید آنها را به باد فنا میدهند. متاسفم از اینکه دل خوش می کنیم به مردی که  بر میخیزد  تا دفاع مقدس را به تصویر کشد ولی در کشاکش راه خود را با تهمینه میلانی و پوران درخشنده همسفر میبیند، غریبه نیست عمو ابراهیم خودمان را میگویم که روزی نامه پر از مهر و محبت اوینی را دریافت کرد که او را به ادامه راه دعوت میکرد و نوید بهروزی میداد ولی افسوس که پایان کار شد "دعوت". بعد دل خوش میکنیم به ده نمکی تا در پس لودگی ها و مزه پرانی ها  ما را به واقعیات رهنمون شود و ناگاه خود را در برابر دریایی از تناقضات فیلمنامه ای می یابیم و پس از اتمام فیلم چیزی برایمان نمانده جز خنده ای سطحی و پرسشهایی عمیق که در پس یافتن پاسخ انها پناه میبریم به نقد ها و نتیجه، سر در گم شدن بین دعواهای حاج حمید است که اکنون چون دایه ای مهربانتر از مادر اخراجیها را وحی منزل و بری از هر گونه ایراد میداند و جناب کاکایی که آن را بر باد دهنده تمامی ارمانهای جوانان دهه شصت میبیند. باز صد رحمت به مروت جناب درخشنده که در این بازی بیش از این تاب سر درگمی مارا نداشتند و  سکوت پیشه کردند.  

(کجایی اوینی عزیز کجایی که ببینی باز هم مثل همیشه حرفت درست بود زمان من و داوود ابادی و ده نمکی و کاکایی و حاتمی کیا و ... را به خود برده است و فقط اندیشه ناب توست که در این سیر قهقرایی سینمای ما باقیمانده و طالبان واقعی را روشنگر است . دلم سخت برایت تنگ است سید، چه خوب که نیستی و  حرص دعواهای بچه گانه   همکاران و هم رزمانت را نمی خوری )

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز

کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

کاین مدعیان در طلبش بی خبرانند

آن را که خبر  شد خبری  باز  نیامد.

و من الله توفیق

رونوشت: جناب آقای عبدالجبار کاکایی

 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------ 

 

پی نوشت:

 کاش در میان اینهمه مدعی یک نفر نقدی منطقی بر اخراجیها می نوشت

نامه آقای داوود آبادی

نامه آقای کاکایی

 خواندن پست اخر این  وبلاگ را به دوستان توصیه میکنم

 

+ نوشته شده در شنبه 29 فروردین1388ساعت 11:49 بعد از ظهر توسط سمیه فیروزفر |

عجب رنج بزرگی‌ست "زنده بودن"، حتی "بودن"، خود، مصیبتی‌ست و ، "ماندن" که می‌کشد! درد بزرگ و بی‌درمان "گم کردن" است، "دورافتادن".

 

خانه
پست الکترونیک
آرشیو