تبليغاتX
هبوط


                                    

 

                            

حجت تمام .

 

 پی نوشت:

از وقتی فهمیدم نماز جمعه رو آقا میخونن شب تا صبح فکر میکردم اقا چطور صحبت خواهند کرد و چه موضعی خواهند گرفت و صبح تا شب به هر کی میرسیدم میگفتم اقای ما دریایی از درایت و ذکاوته. ولی احتملا تا این اندازه شو خودمم باور نداشتم، چون دیروز از شدت درایتی که نشون دادن نفسم داشت بند می اومد. بعد میگن: "چرا میگید خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست".

یک آشنایی داشتیم با اینکه اعتقاداتش بهم نمیخورد ولی ادم جالبی بود یک بار وقتی سر یک جریانی بحثمون شد گفت: خوش به حالتون یک آقا دارین هر جا کم میارین تکلیفتون رو روشن میکنه. حیف ما آقا نداریم ...

 میگن "شکر نعمت، نعمتت افزون کند،کفر نعمت از کفت بیرون کند. پروردگارا میدونم شاکر نیستیم برای داشتنه رهبری اینچنین مقتدر و دانا. کفران نعمت را بر ما ببخش و نعمت از کف ما نگیر.

هاله نور آقای موسوی/ وحید جلیلی. به قول صاحب وبلاگ خواندن این مطلب می ارزد به تمامی مطالبی که دراین چند روز خواندم

یا حق

  

+ نوشته شده در شنبه 30 خرداد1388ساعت 8:54 قبل از ظهر توسط سمیه فیروزفر |

 

 زنده تر از تو کسی نیست، چرا گریه کنیم؟

مرگمان باد و مباد آنکه تو را گریه کنیم

هفت پشت عطش از نام زلالت لرزید

ما که باشیم که در سوگ شما گریه کنیم؟

رفتنت آیینه آمدنت بود ببخش

شب میلاد تو تلخ است که ما گریه کنیم

باغبانا ز تو و چشم تو آموخته ایم

که به جان تشنگی باغچه ها گریه کنیم .

امام رفت و زمین ماند و ما نیز بر زمین ماندیم ،با داغ جراحتی سخت بر دل و باری سنگین بر دوش.امام رفت تا بار تکلیف ما بر گرده عقل و اختیارمان بار شود و همان سان که سنت لایتغیر خلقت بوده است،چرخه بلیات ما رانیز به میدان کشد و آزموده شویم و این ایت ربانی درست در آید که (ولنبلونکم حتی نعلم المجاهدین منکم و الصابرین ) و شما را می آزماییم تا مجاهدان و صابرانتان رامعلوم داریم. *  و بیست سال کافی بود تا مجاهدان و صابران شناخته شوند از قدرت طلبان. بیست سال کافی بود تا شناخته شوند کسانی که تشنه اندیشه ناب روح خدا بودند و هستند، از کسانی که تشنه تحریف همان اندیشه بودند. بیست سال کافی بود تا به خود آییم وبشناسیم خودی را از غیر خودی. بیست سال کافی بود تا پرده بیفتد از چهره برخی  و بیست سال کافی بود  تا بفهمیم  برای رسیدن به قدرت، حقیقت  را سر می بُرند ....

یا حق

*شهید آوینی 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 2:5 بعد از ظهر توسط سمیه فیروزفر |

 

چون مذهب و اعتقاد پاک است مرا

از طعنه نا اهل چه باک است مرا ؟

این روزها گاهی عدم هماهنگی بین نیروهای ستاد، نبود بودجه، عدم نظم و انسجام لازم برای تبلیغات حسابی کلافه ام میکند. ولی یک چیزهایی هست که جای همه اینها را پر میکند؛ چهره مصمم دکتر که حکایت از توکل شدیدش دارد، لبخند سرشار از آرامشش که حاکی از اعتماد و اطمینان قلبی اوست به عملکردش و خستگی که میبارد از چشمانش ولی در رفتارش بروز نمیکند .

شب قبل، آخر فیلم مستند برای تیتراژ پایان نوشت "والعاقبه للمتقین"

انگار ته دلم قرص شد.

دکتر نیازی به تبلیغات ندارد .چهار سال تلاش کرده برای این مرز و بوم، آنان که باید بدانند میدانند و آنان که نباید، بگذار که در جهل مرکب ابد الدهر بمانند.

بر خلاف اظهارات آن به اصطلاح مرد (در جلسه تبلیغاتی میرحسین) دوست دارم به دکتر بگویم که:

4 سال هر زمان که سفر رفتی احساس اقتدار و عزت کردم

4 سال هر زمان که مصاحبه کردی احساس اقتدار و عزت کردم

4 سال هر زمان که نامت  را شنیدم سرشار از غرور و توانمندی شدم

دیگر حتی نگران نتیجه انتخابات هم نیستم چرا که تو را نگران نمیبینم . بگذار مافیای قدرت نگران باشند که

             والعاقبه للمتقین

 

+ نوشته شده در شنبه 9 خرداد1388ساعت 2:28 بعد از ظهر توسط سمیه فیروزفر |

عجب رنج بزرگی‌ست "زنده بودن"، حتی "بودن"، خود، مصیبتی‌ست و ، "ماندن" که می‌کشد! درد بزرگ و بی‌درمان "گم کردن" است، "دورافتادن".

 

خانه
پست الکترونیک
آرشیو