تبليغاتX
هبوط


 

 

اگر روم ز پیش؛ فتنه ها بر انگیزد

ور از طلب بنشینم به کینه برخیزد

وگر به رهگذری یک دم از وفاداری

چو گرد در پیش افتم چو باد بگریزد

وگر کنم طلب نیم بوسه؛ صدافسوس

زحقّه دهنش چون شکر فرو ریزد

من آن فریب که در نرگس تو میبینم

بس آب روی که با خاک ره بر آمیزد

فراز و شیب بیابان عشق دام بلاست

کجاست شیر دلی کز بلا نپرهیزد

تو عمر خواه و صبوری که چرخ شعبده باز

هزار بازی از این طرفه تر برانگیزد

بر آستانه تسلیم سر بنه حافظ

که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد

یا حق

+ نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت 9:5 قبل از ظهر توسط سمیه فیروزفر |

 

12/12/64

گفتم کجا؟ گفتا بخون

گفتم چرا؟ گفتا جنون

گقتم که کی؟ گفتا کنون

گفتم مرو؛ خندید و رفت

خندید ورفت و مرا یادگار از او فقط همان یک لبخند ماند. به گاه رفتنش آنقدر کم سن و سال بودم که چیز دیگری از بزرگی روحش نفهمم جز همان مهربانی که در چشمان معصوم و لبخند زیبایش موج می زد و قلب کوچکم را میلرزاند.آن روزها امیرخانی نبود تا بگوید:"تنها بنایی که اگر بلرزد محکمتر میشود دل است" چه بسا اگر هم بود و میگفت من معنی جمله اش را نمی فهمیدم درست عکسه حالا که میدانم تنها بنایی که با لرزیدن محکمتر مشود دل است ولی دیگر نیست تا بخندد و دلم را بلرزاند و من سالهاست که دل خوش کرده ام به یک تصویر, تصویری که به وقت شادی با من می خندد؛ با گریه ام میگرید و با هر اشتباه ابرو در هم  می کشد؛ بدون هیچ کلامی.امروز دوباره چشم بر چشمش دوختم و

باز هم همان حکایت همیشگی

سنگ سرد قبر تو مقابلم

من صدا و تو سکوت و من صدا

این که گفتگو نمیشود

 بی وفا...

12/12/87

پی نوشت:

تو رفتی و امروز بعد از بیست و سه سال همرزهات سه دسته شدند:

یک عده ای مدام دارن بال بال میزنن تا یک تیکه دیگه غنیمت جمع کنن؛ غریبه نیستن, همونها که به قیمت خون تو درجه گرفتن, همون ها که نون هر شبشون  رو تو خون تو و امثال تو میزنن و میخورن وبه بچه هاشون میخورونن و با افتخار میفرستنشون دانشگاه تا کف بزنن و پابکوبن و شعار بدن که دانشگاه جای دفن شهید نیست.

یک عده ای کل زندگی شون شده عقده اینکه چرا بقیه خوردن و بردن و ما ها عقب موندیم.

یک عده ای هم به قول حاج کاظم آژانس شیشه ای خزیدن تو غار تنهایی خودشون.

چه خوب که نماندی و غربت دسته سوم را ندیدی و ...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 7:44 بعد از ظهر توسط سمیه فیروزفر |

 

فرق روزگار با آموزگار اینست که:

آموزگار اول درس میدهد و بعد امتحان میگیرد

ولی روزگار اول امتحان میگیرد و بعد درس میدهد

 

پی نوشت:

۱. و اذا قیل لَهُم لا تُفسدوا فیِ الارضِ قالوا اِنَّما نَحنُ مُصلِحون اِنَّهُم هُمُ المُفسِدونَ و لکِن لا یَشعُرون.

چون به آنان گفته شوددر زمین فساد نکنید میگویند: ما مصلحانیم. همانا اینان خود فساد کنندگانند و نمیدانند.

 

۲. بچه که بودیم تو مدرسه با اهداف مختلف برا معلم هامون شعر می خوندیم  یک روز برا اینکه وقت کلاس گرفته بشه, یک روز برا اینکه معلم درس نپرسه, یک روز برا اینکه ابراز محبت کنیم, یک بار به بهانه روز معلم و .... این یکی دیگه خیلی باحال بود :

در وا شد و گل امد

سوسن و سنبل امد .

خانم معلم خوش امد

ولی مهم نوع خوندنش بود؛ برا معلم هایی که دوستشون داشتیم چنان با ارامش و دلنواز میخوندیم که خودمون هم کیف می کردیم اونوقت برا معلم هایی که دل خوشی  ازشون نداشتیم  چنان گوش خراش می خوندیم که خودمون هم سر درد می گرفتیم چه رسد به اون بنده خدا  مخصوصا من که صدای بلندی هم دارم.

یک هفته ای میشه با صدای گوش خراشی اعصاب اهل منزل رو ریختم بهم و هی میخونم

در وا شد و گل امد

سوسن و سنبل امد

خاتمی هم خوش امد

۳. تایید کامنت رو برداشتم هر چه میخواهد دل تنگت بگو........

یا حق

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 11:22 قبل از ظهر توسط سمیه فیروزفر |

عجب رنج بزرگی‌ست "زنده بودن"، حتی "بودن"، خود، مصیبتی‌ست و ، "ماندن" که می‌کشد! درد بزرگ و بی‌درمان "گم کردن" است، "دورافتادن".

 

خانه
پست الکترونیک
آرشیو