آغازی بر یک پایان یا پایانی بر یک آغاز ، نمیدانم!
این روزها گاه چنان سرشارم از حس زندگی که مغزم پر میشود از برنامه ریزی های بلند مدت و کوتاه مدت و گاه چنان تهی که چیزی نمی ماند جز اجباری بر نفس کشیدن، گاه این روزها که میگذرد شادم و گاه این روزها فقط شادم که میگذرد .ولی یک چیز در همه حال ثابت است؛ اینکه خدا هست، میبینمش...روی شاخه های خشک درخت، در سکوت بی پایان شب، پشت لبخند محزون پیر زن، پشت نگاه مهربان پیر مرد که چه حرفها در خود نهفته دارد و میشنوم حرف چشمش را، آ ری خدا هست ، حتی روی تک شاخه های رز قرمز و زردی که نمیدانم تا کی روی این میز خواهد ماند....
این روزها که خدا مرا از خود گریزان دیده چقدر نزدیک تر شده.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
محرم اسرار خاموشان زبان و گوش نیست
من شکسـت رنگــم آوازم ز دل باید شنـید
اجالتا تعطیل...
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
از همه کسانی که محبت کرده و برای این پست کامنت میذارن عذر میخوام که کامنتهاشون رو تایید نمیکنم.
روزی ابراهیم ادهم غلامی خرید.
از او پرسید: نامت چیست؟
گفت:هر چه مرا خوانی.
سوال کرد :چه می خوری؟
گفت: هرچه تو مرا خورانی.
ابراهیم گفت: چه پوشی؟
غلام گفت: هرچه تو مرا پوشانی.
پرسید: چه کار کنی؟
گفت: هر آنچه فرمایی.
ابراهیم گفت: چه خواهی؟
غلام گفت: بنده را با خواستن چه کار؟
ابراهیم با خود گفت: ای مسکین! تو در همه عمر خدای تعالی را چنین بنده بوده ای؟ باری بندگی را از وی بیاموز.
تذکره الاولیاء
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
گاهی بدون اینکه چیزی را درک کنیم دم از ان میزنم. شُکراً للّه میگوییم و خود را شاکر میدانیم، رضا برضائک میگوییم و خود را راضی میدانیم به رضای خدا ولی به پای عمل که میرسد....
وترضینی بما قسمت لی ...