یا من هُوَ في عَهدِه وفیٌّ و یا من هُوَ في وَفائِه قوي
به درگاه خدا توسل و استغاثه بردن و در برابر او اظهار بندگی کردن در معارف دینی مهم و محوری است لکن چون ادمیان در حاجات مادی غوطه ورند و نمی توانند به راحتی تعلقات و نیازهای معیشتی خود را نادیده بگیرند اجازه داده شده است تا این نیازهای فانی و موقتی را مطرح کنند شاید چنین حاجاتی کمندی به سوی خدا و وسیله انابه به درگاه او گردد.
بنابراین از این حاجات آغاز کردن اشکالی ندارد اما در انها ماندن اشکال دارد و باید از آنها گذشت؛ به عبارتی دعا طریقیت دارد و ادمی آن را برای چیز دیگری مخواهد(چیزهایی مانند روزی، سلامت، ادای دین، همسر خوب و ....) اما انسان خوشبخت کسی است که از این مرحله بگذرد و خود دعا برای او موضوعیت یابد؛ یعنی خدا را خواندن و با او سخن گفتن برترین و بهترین مطلوب او باشد و با رسیدن بدان مطلوبهای دیگر در چشمش کوچک گردد.
ولی در دعای ابوحمزه ثمالی مطالب به عکس است یعنی حاجات معیشتی در انتهای دعا امده است و طلب آمرزش و حمد خدا و انس گرفتن و مناجات و درد دل با او در اول دعا امده است گویی دعا گو چنان از زندگی غافل است که همین که فرصتی پیدا کرد تا با خدا سخن بگوید جز ذکر کرم او و قصور خود و برشمردن صفات او مجالی نمی یابد و بعد از اینکه در عاشقی گامی پیمود و پرده ها را درید و انسی حاصل کرد و از نشئه محبت حق اندکی سیراب شد آنگاه است که به این خاکدان هم نظر میکند و از امنیت و سلامت و... سخن در میان میآورد.
عمده سخنان در ابتدا حول استغفار و تذلل و ذکر اوصاف جمیل محبوب است تا اینجا که:
اللّهم اِنّی کُلّما قُلتُ قَد تَهَیََّاًتُ و تَعَبَّآتُ و قُمتُ للصّلوة بینَ یَدَیکَ و ناجَیتُکَ ألقَیتَ علیَّ نُعاساً اذا اَنا صَلّیتُ و سَلَبتَنی اذا اَنا ناجَیتُ.....
و خداوندا هر گاه که خود را اماده میکنم تا در حضور تو به نماز بایستم و با تو مناجات کنم، میبینم که خوابی و کسالتی در من می افکنی و ملالتی در من پدید می اوری و مرا از خود میرانی و حالا مناجات را از من سلب میکنی.چرا چنین است که وقتی میپندارم از نیکان شده ام ناپاکیها را کنار نهاده ام و همنشین توابان شده ام ناگهان بلیه ای عارضم میشود که قدم مرا میلرزاند و میان من و خدمت تو حاءل میگردد تا انچنان که باید کمر به خدمت تو نبندم.
بعد از اینجای دعا امام سجاد (ع) اسباب متعددی را که موجب این تغییر حالت و محرومیت شده است را بر می شمارد:
....شاید دلیلش این باشد که تو مرا اصلا دوست نداری و نمی پسندی که با تو سخن گویم...شاید در جایی که باید به تو رو بیاورم از تو اعراض کرده ام...شاید دیده ای دروغگو هستم و لاف محبت تو را میزنم و به مقتضای محبت تو عمل نمیکنم ... شاید شکر نعمت را انگونه که باید به جا نمی آورم.... یا دیده ای که با افراد باطل وقتم را به بطالت میگذرانم لذا مرا به حال خود رها کرده ای... شاید به جرم و گناهم مکافاتم میدهی و به جرم بی شرمی هایی که به درگاهت کردم مستحق این عقوبت شده ام .
پس از این شکوه ها سخن از ان میرود که :
مرا از این دامها برهان زیرتا همان ذلیلی بودم که عزیزم کردی و همان گمراهی بودم که هدایتم کردی ....اینک هم نیازمند مهربانی تو ام . سوگند به مهربانی ات که اگر مرا برانی از درت نخواهم رفت خداوندا مرا به مرتبه توبه کاران برسان
بر این سخنان آتشناک و عابدانه و آمرزش خواهانه چه میتوان افزود جز اینکه باید از انها درس گرفت و با خود گفت:
جاییکه برق عصیان برآدمی صفی زد ما را چگونه زیبد دعـوی بی گناهی
تا اینجا دو نکته مهم را از این دعا آموختیم. یکی اینکه این بلایا عام است بنابر این فرد نباید مایوس شود و گمان کند که رانده شده و دومین نکته اینکه در چنین مواقعی باید باز همان در را که بسته شده کوبید تا باز شود به قول مولوی:
گفت پیغمبر که چون کوبی دری عاقبت زان در برون آید سـری
پی نوشت:دم دمای صبح نیایش و مناجات رفتگر محل چه عظمتی داشت هر چند قران به سرش نگرفته بود.حتی لیاقت نداشتم از او التماس دعا کنم.