تبليغاتX
هبوط


هبوط

 

                                 

 

گفتم کجا؟

گفتا بخون...                                    

گفتم چرا؟

گفتا جنون...                                                    

گفتم كه كي؟

گفتا كنون...

گفتم مرو...

خندید و رفت...

خندید و رفت...



پی نوشت:

۱. چند روز پیش خبردار شدیم که به خاطر تداخل سالروز شهادت سید شهیدان اهل قلم با روز ملی فن آوری هسته ای تاریخ شهادت این شهید بزرگوار در تقویم به روز ۲۱ فروردین ماه انتقال یافته!! بعد میگیم چرا تاریخ شیعه درست در دسترس نیست!!! وقتی به همین راحتی تاریخ بیست سال پیش رو تحریف میکنیم و ثبتش هم میکنیم انتظار دارید تاریخ ۱۴۰۰ سال پیش دقیق در دسترس باشه؟!!!

با این کارای حضرات یاد تاریخ نویسی توهمی هراکلیتوس افتادم!!

۲.دردم از يار است و درمان نيز هم

   دل فداي او شد و جان نيز هم

   اين كه ميگويند آن خوشتر ز حسن

   يار ما اين دارد و آن نيز هم

   دوستان در پرده ميگويم سخن

   گفته خواهد شد بدستان نيز هم

   چون سر امد دولت شبهاي وصل

   بگذرد ايام هجران نيز هم

التماس دعاي مستجاب

 

 

نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 8:11 قبل از ظهر توسط سمیه فیروزفر| |

 

 

        سيد محمد موسوي، شهادت: والفجر 8 منطقه فاو سال 64 در سن 18 سالگي

 

محمدم!

دیدن عکست تمام سهم من است

از تو!

آن را هم جیره بندی کرده ام

مبادا توقعش زیاد شود!

دل است دیگر

میترسم فردا خودت را از من بخواهد

تو را، که  نمی دانم به تاوان کدامین گناه،

حتی بخواب دیدنت،

 سالهاست از من عاشق دریغ شده!

 

پی نوشت:

۱. در سالروز شهادت این عزیز خواندن فاتحه میتواند ادای دینی باشد تنها بر گوشه ای از ایثار وی

۲. و تا قیامت برام هیچ حسی شبیه تو نیست...

۳. اين روزها شديدا التماس دعاي مستجاب، كه خيلي بيته!!

 

 

نوشته شده در جمعه 12 اسفند1390ساعت 8:34 بعد از ظهر توسط سمیه فیروزفر| |

 

 

ساعت شروع ازمون را ۳۰/۱۴ اعلام کرده اند و وقتی از مسئول جلسه علت تاخیر را میپرسم با خونسردی هر چه تمام میگوید: ازمون ساعت سه شروع میشه!!

 لذت میبرم از اینکه زمان تا این اندازه برای ما مهم است!!!بماند...

نیم ساعتی نه موبایل دارم، نه اینترنت، نه کتاب، و نه دوستی کنارم هست و نه اشتیاقی به باز کردن سر صحبت با کسانی که کنارم نشسته اند.فرصت خوبیست برای غرق شدن در گذشته، مهم تر از همه اینا محل ازمون است که دانشگاهیست که ۴ سال از بهترین سالهای زندگیم را در ان سپری کردم و ۷ سال پیش از ان فارغ التحصیل شدم ، شاد و شنگول و پر از انرژی.

۷ سال گذشته،۷ سال پیر تر شدم و به اندازه ۷ سال تجربه کسب کرده ام و حالا که فکر میکنم میبینم  ۷ سال پیش شاید از تصور چنین تجربیاتی کمر خم میکردم، ولی امروز با واقعیتش روزگار را سپری میکنم !! هر چند که بارش شدید بر گرده ام سنگینی میکند! به اینجا که میرسم بلندگو اعلام میکند "متقاضیان عزیز لطفا دفترچه ازمون را بردارید"

نیم ساعت گذشت. دفترچه را برمیدارم  و فکر میکنم "عجب احمقیست کسی که برای تلف شدن نیم ساعت از وقتش بر سر جلسه ازمون به علت تاخیر غر میزند و حواسش نیست 30 سال عمرش تلف شده بی انکه دست اوردی داشته باشد!!!"

عمری گذشت و ساخته ام با نداشتن

ای دل! چه خوب بود، تو را هم نداشتم...

 

                         

افسوس كه اين غافله عمر عجب ميگذرد...

 

پی نوشت:

1. مطلب 28 بهمن نوشته شد و نمی دونم چرا امروز اپ شد!!

2. در حسرت یک نعره مستانه بماندم

   ویران شود این شهر که میخانه ندارد

3. مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم

   هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

   صفای خلوت خاطر از ان شمع چگل جویم

   فروغ چشم و نور دل از ان ماه ختن دارم

   گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمین سازند

   بحمد الله و المنه بتی لشکر شکن دارم

   خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نه

   که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم

 

التماس دعاي مستجاب

يا حق

 

نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند1390ساعت 8:20 بعد از ظهر توسط سمیه فیروزفر| |

 

 

........

چقدر دلم میخواهد خوانده شوم! خسته ام از اینهمه سطرِ تو در تو و در هم و خوانده نشده...

 

اما بعد...

زلال عطر رضا میوزد زجانب طوس

و من گدای قدیمی ولی کمی مایوس

هوا هوای زیارت، زيارت مخصوص

و من خمار حرم، بي پياله ام افسوس!

بي انكه بدانم دعوتنامه را پس دادم يا از من پس گرفته شد! بدنبال كسي ميگردم تا جواب اين خماري را بدهد! همين حالا كه كوفتگي دلم عود كرده!

 

                   بال كبوتر دلم چرا بريدي؟!!!

 

و تا قيامت" برام هيچ حسي شبيه تو نيست"

 

يا حق

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 21 بهمن1390ساعت 2:39 بعد از ظهر توسط سمیه فیروزفر| |

          

 

 

                  ميترسم از روزي كه اون حلقه اب بشه و ...

 

حرفهایی هست برای نگفتن ، حرفهایی كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی آرند.
و سرمایه های ماورایی هر كس به اندازه ی حرفهاییست كه برای نگفتن دارد...

                                                                          (دكتر شريعتي)

 

 

پي نوشت:

۱. ميترسم اخرش بميرم ورثه سر اين سرمايه هنگفت من با هم به مشكل بخورن!! حالا فكرشو بكنيد بخوام وصيت كنم سرمايه ام صرف امور خيريه بشه!!! چه شود ؟!!!... مستحق و  نيازمنده كه ميبيني داره از در موسسه خيريه مياد بيرون و د فرااااار ...

 

۲. كي شعر تر انگيزد خاطر كه حزين باشد

يك نكته از اين معني گفتيم و همين باشد

جام مي و خون دل هر يك به كسي دادند

در دايره قسمت اوضاع چنين باشد

در كار گلاب و گل حكم ازلي اين بود

كاين شاهد بازاري وين پرده نشين باشد

ان نيست كه حافظ را رندي بشد از خاطر

كاين سابقه پيشين تا روز پسين باشد

 

التماس دعاي مستجاب

يا حق

نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 11:44 بعد از ظهر توسط سمیه فیروزفر| |

 

دوباره دلم خواسته برم" جان شيفته" رو بخونم. رومن رولان قيامتي بپا كرده تو اين كتاب از تاريخ و فلسفه و سياست گرفته تا اوج اوج عشق

حيف نيست ادم كتابي رو كه چنين جملاتي توش اومده رو نخونه؟!!

"او يكدم نفهميد، پس از ان بيش از ان فهميد كه ميبايست و گويي از پا در امد..."

"بدا بحال دلهايي كه بيش از اندازه محفوظ بوده اند، هنگامي كه سودا راه به دل باز ميكند، انكه عفیف تر است، بي دفاع تر است..."

" او شوم ترين جنگ ها را شناخت ، جنگ كارگران را، نه بر ضد طبيعت يا بر ضد اوضاع، و نه برضد توانگران، تا نان خود را از چنگشان در اورند، بلكه جنگ كارگران بر ضد كارگران، تا نان و خرده ريزهايي را كه از ميز توانگران يا دولت به زير ريخته ميشود از يكديگر بربايند..."

" براي من ارزوهاي ديگري داشت، ولي من چه نيازي به  تصورات ديگران در خصوص ارزوهايم دارم؟! شيوه  خوشبخت بودن من از ان خودم است، نه از انِ او ،و حق با من است..."

" هر چه گوسفندان به شماره بيشتر باشند فرمانبردار ترند، و راه بردنشان اسان تر..."

" حق با كسيست كه نيرومند تر است!!!...."

" عقايد روزنامه بارها عوض شده، ولي او تغييري نكرده است، همچنان بر همان عقيده روزنامه خويش است!!.."

" همه تلاش هاي شما يك ذره غبار را روي سنگ سخت سرنوشت جابجا نخواهد كرد..."

بماند كه حضرت اقا  هم سفارش كردند جوانها رو نسبت به خوندن اين كتاب

 

پي نوشت:

سر ارادت ما و استان حضرت دوست

كه هر چه بر سر ما ميرود ارادت اوست

نظير دوست نديدم اگر چه از مه و مهر

نهادم ايينه ها در مقابل رخ دوست

 

التماس دعاي مستجاب

يا حق

 

 

نوشته شده در یکشنبه 18 دی1390ساعت 7:16 بعد از ظهر توسط سمیه فیروزفر| |

 

محمود گلاب دره اي كتابي دارد بنام " لحظه هاي انقلاب" كه به پندار من ملموس ترين و شيرين ترين و نابترين صحنه هاي بهمن 57 را در ان به تصوير كشيده است.در مجوعه كتبي كه در خصوص انقلاب نوشته شده و از دريچه هاي مختلف و ديدگاههاي مختلف به اين مقوله عظيم تاريخي- سياسي- اعتقادي- فلسفي و ...پرداخته شده به زعم من هيچ كدام نتوانسته تا اين اندازه به ديده نشدني ترين زواياي انقلاب بپردازد، كتاب گلاب دره اي از ان رو دل را با خود همراه ميكند كه دقيقا لابلاي مردم راه رفته گلهاي مسير استقبال را به دقت پشت سر هم چيده حتي استرس قطع شدن سيم بلندگو را به مخاطب القا ميكند، همه اينا را گفتم كه بگويم گاهي ناب ترين لحظه ها را بايد در دل ملت جست نه در قاب دوربين خبرنگاران وابسته به چپ و راست و ملي مذهبي و جامع روحانيت و كارگزاران و موتلفه و ... كه تنها و تنها صحنه هايي را ضبط ميكنند كه به نفع گروه خاصي ست، و نه حتي در تصاوير صدا و سيما كه اغلب سو‍ژه هاي بكر را زير پاگذشته و از چنين روزها و لحظاتي، تصويري كليشه اي به خورد مخاطب ميدهد. 9 دي طلوعي دوباره در اسمان روشن انقلاب رقم زد و از نگاه من زيباييهاي اين طلوع را بايد از خاطرات ريز و درشت مردمي بيرون كشيد كه بي انكه اجباري باشد تعهد به ارمانهاي اسلام و انقلاب را به رخ جهانيان كشيدند. هنوز شيريني شعار دادن بر عليه سران فتنه در كنار رفيقي كه روزي بر سر راي دادن به يكي از همين سران در انتخابات بحثي پرتنش را با وي گذرانده بودم از خاطرم نرفته است هنوز لبخند شيرين مادري كه فرزند كوچكش را به بغل گرفته بود و كوبنده شعار ميداد را به خاطر دارم .تصوير دستان بهم گره خورده افراد با افكار گوناگون سياسي و فرياد يكصداي "ما اهل كوفه نيستيم علي تنها بماند" انها در نهم ديماه 1388 تا قيامت بر اذهان ثبت گرديده و در ان نشانه هاست براي دشمنان داخلي و خارجي و دوستان بي بصيرت! تا بدانند كه انقلاب بدست مردم با ذكاوت و با غيرت به رهبري اما م روح الله به ثمر نشست و تا قيام مهدي موعود (ع) به پشتيباني ملت بصير و رهبري امام خامنه اي مستحكم و مستقر خواهد ماند انشا الله

 

 پي نوشت:

۱. مطلب بالا به امر جناب دژاكام و به دعوت ايشان براي شركت در موج وبلاگي بزرگداشت يوم الله ۹ دي نوشته شد

۲. سالروز شهادت حضرت رقيه (س) را تسليت عرض ميكنم

۳. در نظر بازي ما بيخبران حيرانند

   من چنينم كه نمودم دگر ايشان دانند

   عاقلان نقطه پرگار وجودند ولي

   عشق داند كه در اين دايره سرگردانند 

   جلوه گاه رخ او ديده من تنها نيست

   ماه و خورشيد همين ايينه ميگردانند

 

التماس دعاي مستجاب

يا حق

 

 

نوشته شده در جمعه 9 دی1390ساعت 0:4 قبل از ظهر توسط سمیه فیروزفر| |

 

عمرو بن جناده انصاري! چه سعادت مند بودي كه دلدادگي پدرت به پيامبر و پيوستن وي به جرگه انصار، عاقبت به بار نشست واين دلدادگي با جانبازي درعاشوراي سنه 61 هجري  رنگ  خون به خود گرفت. مگر نه اينكه خداوند وعده كرده است كه: " من طلبني وجدني ومن وجدني عرفني ومن عرفني أحبني ومن أحبني عشقني ومن عشقني عشقته ومن عشقته قتلته ومن قتلته فعلي ديته ".پدر در ركاب امام، مشق عشق كرد و آنگاه كه سر بر زانوي مولايش به لقاء الله پيوست و جاودانه شد، گاه تو رسيده بود، كه در اوان نوجواني پاي در جاي پاي  پدر نهي، بنازم به استقامت مادري كه بوسيدت و بوييدت و لباس رزم بر تنت كرد و زمزمه كرد بر گوشت كه:"فرزندم اگر نبرد تو در ميدان لحظه اي در تعويق شهادت حسين بن علي موثر باشد، بر توست افتخار رقم زدن چنين تاخيري" و اينچنين براي رخصت رزم به خدمت امامت فرستاد، امام كه نميخواست مادر شوي از دست داده ات داغ فرزند بر دلش نشيند، امر به نرفتن به ميدان مبارزه ات كرد، ليكن آنگاه كه از اذن مادر مطلع گشت، رخصتت عطا کرد. جامه رزم گرچه بر تنت ناموزون مي نمود، ولي چهرهء گلگون از شعف شهادتت، عجيب هماهنگ با سرخي شفق عاشورا بود، رجز ميخواندي و طنين صدايت هيبت پوشالين خصم را به لرزه انداخته بود:

امیری حسین و نعم الامیر           سرور فواد البشیر النذیر
علی و فاطمه والده                   فهل تعلمون له من نظیر
له طلعة مثل شمس الضحی       له عزة مثل بدر منیر

خواندي و جنگيدي و در نهايت با شهادتت شگفتي عظيمي در تاريخ به ثبت رساندي، كه اي جهانيان اگر حسين بن علي براي حق و عدالت قرباني شش ماهه اي دارد، شير زن خرزجي دست پرورده زينب كبري هم با صبر زينبي سر بريده نوجوان ۱۱ ساله اش  را چنان بر سر خصم ميكوبد كه موجب هلاكتش ميشود و آنگاه عمود خيمه از جا ميكند و با حمله به دشمن چند تن ديگر را به درك واصل ميكند و شايد اگر نبود امر امام به بازگشت، چه بسا امار كشتگان سپاه عمر سعد توسط مادرت به بيش از اينها ميرسيد.بنازم به پرورش يافتگان دامان ولايت از مرد و زن و خرد و كهن كه اينچنين يك شبه ره صد ساله رفتند . با عقل و احساس سخيف بندگان حقير، عاشورا و عاشوراييان به افسانه ميمانند . "بگذار اصحاب دنیا ندانند.کرم لجنزار چگونه  بداند که بیرون از دنیائی که او تن می پرورد،چیست؟"

 

 پي نوشت:

۱. ديشب تازه از هيئت برگشته بودم و دلم هنوز حال و هواي روضه داشت، پيامكي فرستادم به كسي كه نبودن در كربلا در روز اول محرم بعد از دو سال حضور پياپي عجيب دلش را سوزانده بود و با تعريف هايش دل ناكام ما را هم هوايي كرده بود. بدين مضمون:

با روضه حسين نفس تازه ميكنيم

وقتي هواي شهر نفس گير ميشود

 

فرستادن اين يك بيت همان و جوشيدن احساس از دل پر درد ايشان همان و نتيجه، شد ابيات زير كه البته با اجازه! كمي دخل و تصرف كردم در برخي لغات و ترتيب ابيات:

 

شوري عجيب در اين سينه ام بپاست

تنها به روضه سنگ دلم نرم ميشود

مهدي بيا ببين كه در اين كوفه شهر ما

ياري چگونه يك شبه اغيار ميشود

طرقه بسوز كه در غم نسيان ان تك اسم

دل ها به سوز اسم اعظم او آه ميشود*

* "آه" پياپي از نهادي بر ميامد و موجب اعتراض گشت كه: لا اقل به جاي اينهمه آه وقتي نفس تنگ ميشود بگو: "لا اله الا الله" ديگري گفت "آه" نام الله است و ذكر خدا!

 و شعر دوم :

گشتيم دور شهر كسي يار ما نبود

باشد كه ثار خدا يار ما شود

در اين زمانه پر رنج و ابتلا

بايد كه كربلا سامع اسرار ما شود

گويند سنگ لعل شود در مقام صبر

اري شود و ليك به خون جگر شود

كرديم صبر به عشق تو يا حسين

اميد انكه جزايش دعا شود

بَر كن دو دست و بخواه از براي ما

شايد كه قسمت ما كربلا شود

يارب دواي درد غريبان به يار گو

تا مهدي ات ستاره قطبي ما شود

ره جسته ايم و منتظريم اي امام عصر

كو صبح جمعه اي كه ندبه ما كارگر شود

ابيات بر دلم نشست و با پيامكي اين حالت را ابراز داشتم ، در دم پيامكي رسيد كه:

از دل بر امده اشعار، يا هبوط

كاين گونه بر مذاق شما شهد گون شده

 

۲. هزار دشمنم ار ميكنند قصد هلاك

   گرم تو دوستي از دشمنان ندارم باك

   مرا اميد وصال تو زنده مدارد

   وگرنه هر دمم از هجر توست بيم هلاك

   نفس نفس اگر از باد نشنوم بويت

   زمان زمان چو گا از غم كنم گريبان چاك

   رود بخواب دو چشم از خيال تو هيهات

   بود صبور دل اندر فراق تو حاشاك

   ترا چنانكه تويي هر نظر كجا بيند

   بقدر دانش خود هر كسي كند ادراك

 

التماس دعاي مستجاب

يا حق

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر1390ساعت 11:51 بعد از ظهر توسط سمیه فیروزفر| |

 

 

شعر دوکاج رو همه مون یامون هست، شعری که تو کتاب فارسی چهارم ابتدایی بود و من وقتی کلاس دوم بودم از روی کتاب دختر داییم این شعر رو خوندم اونقدر خوشم اومد که همون موقع از حفظش کردم، دیروز سایت ها نوشتند که استاد محبت پایان دیگری رو برای این شعر در نظر گرفتند و سروده جدیدی افریدند

در کنار خطوط سیم پیام
خارج از ده ، دو کاج ، روییدند
سالیان دراز ، رهگذران
آن دو را چون دو دوست ، می دیدند
روزی از روزهای پاییزی
زیر رگبار و تازیانه ی باد
یکی از کاج ها به خود لرزید
خم شد و روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا
خوب در حال من تامّل کن
ریشه هایم ز خاک بیرون است
چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با تندی
مردم آزار ، از تو بیزارم
دور شو ، دست از سرم بردار
من کجا طاقت تو را دارم؟
بینوا را سپس تکانی داد
یار بی رحم و بی محبت او
سیم ها پاره گشت و کاج افتاد
بر زمین نقش بست قامت او
مرکز ارتباط، دید آن روز
انتقال پیام، ممکن نیست
گشت عازم، گروه پی جویی
تا ببیند که عیب کار از چیست
سیمبانان پس از مرمت سیم
راه تکرار بر خطر بستند

یعنی آن کاج سنگ دل را نیز
با تبر، تکه تکه، بشکستند

 
و اما استاد محبت در بازسرايي اين شعر، پايان داستان را به گونه اي ديگر رقم مي زنند ، سرنوشت جديدي که در آن ديگر از بي مهري خبري نيست.

درکنار خطوط سیم پیام
خارج از ده دو کاج روئیدند
سالیان دراز رهگذران آن دو را
چون دو دوست می‌دیدند
روزی از روزهای پائیزی
زیر رگبار و تازیانه ی باد
یکی از کاجها به خود لرزید
خم شد و روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا
خوب در حال من تأمل کن
ریشه‌هایم ز خاک بیرون است
چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با نرمی
دوستی را نمی برم از یاد
شاید این اتفاق هم روزی
ناگهان از برای من افتاد
مهربانی بگوش باد رسید
باد، آرام شد، ملایم شد
کاج آسیب دیده ی ما هم
کم کمک پا گرفت، سالم شد
میوه ی کاج ها فرو می ریخت
دانه ها ریشه می زدند آسان
ابر باران رساند و چندی بعد
ده ما، نام یافت کاجستان

افسوس و صد افسوس که شاعر نیستم و طبع شعر ندارم، وگرنه پایان واقعی این شعر رو در این روزگار نامراد میسرودم که معتقدم این روزها نه شعر اول درسته، که چه بسا اگر هم دوست و رفیقی به رفیقش خیانت کنه نه تنها تکه تکه  نمیشه که نونش هم شدید تو روغنه !! نه شعر دوم درسته، چون روزگاری شده که هر کسی به فکر خودشه و اگر هم تو این توحش و راز بقایی که داریم، کسی پیدا بشه که بخواد پشت رفیقشو خالی نکنه حتما زورمند ها تکه تکه اش خواهند کرد!

استاد محبت عزیز ای کاش این مضمون رو میسرودی که

کاج همسایه گفت با نرمی
دوستی را نمی برم از یاد
شاید این اتفاق هم روزی
ناگهان از برای من افتاد
مهربانی بگوش باد رسید
از اینجاش دیگه عوض میشه!!

داستانیش میشه اینکه(باد گفت غلط میکنی تحملش میکنی بکوبش زمین،بعد چنان وزید که دو تا کاج با هم بشکنن و بیفتن روی زمین تا مبادا دیگه کسی دوباره هوای مهربانی و محبت وقدر شناسی و ایثار به سرش بزنه، البته ناگفته نماند که این باد ، از اون بادهای طبیعی نبود، گردبادی بود که دستگاههای زورمنده چند موتوره ایجاد کرده بودند برای بر انداختن دودمانها!!!)

 

اللهم أَسْألُکَ اَنْ تُصَلِّیَ عَلى مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَاَنْ تَکْشِفَ عَنّی هَمّی وَغَمّی وَکَرْبی  وَتَکْفِیَنی الْمُهِمَّ مِنْ اُمُوری وَتَکْفیَنی هَمَّ مَنْ اَخافُ هَمَّهُوَعُسْرَ مَنْ اَخُافُ عُسْرَهُ  وَحُزُونَهَ مَنْ اَخافُ حُزُونَتَهُ  وَشَرَّ مَنْ اَخافُ شَرَّهُ وَمَکْرَ مَنْ اَخافُ مَکْرَهُ  وَبَغْیَ مَنْ اَخافُ بَغْیَهُ  وَجَوْرَ مَنْ اَخافُ جَوْرَهُ وَکَیْدَ مَنْ اَخافُ کَیْدَهُ  وَمَقْدُرَهَ مَنْ اَخافُ بَلاءَ مَقْدُرَتِهِ عَلَیَّ  وَتَرُدَّ عَنّی کَیْدَ الْکَیَدَهِ وَمَکْرَ الْمَکَرَهِ  اللّهُمَّ مَنْ اَرادَنی بِسُوء فَأَرِدْهُ وَمَنْ کادَنی فَـکِدْهُ  وَاصْرِفْ عَنّی کَیْدَهُ وَمَکْرَهُ وَبَأسَهُ وَاَمانِیَّهُ  وَامْنَعْهُ عَنّی کَیْفَ شِئْتَ وَاَنّى شِئْتَ (دعای علقمه)

از تو درخواست مى ‏كنم كه درود فرستى بر محمد و آل محمد و هم و غم و رنج مرا برطرف سازى و مهمات امورم را كفايت فرمايى و مرا كفايت كنى از هر هم و غمى كه از آن مى‏ ترسم و از هر مشكل و خشونت هر كه خايفم و از هر شر اشرارى كه ترسانم و از مكر و ظلم و جور كسانى كه خوفناكم و از تسلط و خدعه و كيد و اقتدار كسانى كه از آنها خائفم بر خود ؛ از همه مرا حفظ و كفايت فرمائى و كيد و خدعه حيلت گران و مكر مكاران را از من بگردانى .پروردگارا هر كس با من اراده شرى دارد شرش را به خود او برگردان و هر كه با من قصد خدعه و فريب دارد آرزو و فريب و آسيب او را از من برطرف ساز و به هر طريق و به هرگاه مى ‏خواهى آزارش را از من منع فرما

 

پی نوشت:

1. بارها و بارها اثبات شده و با منطق دیالکتیکی نیز به اثبات رسیده که عزم های راسخ که در شرایط معمولی فقط میتوانند با هم جمع شوند در شرایط خاص قادرند تا بینهایت در یکدیگر ضرب شوند( کتاب کوری نوشته ساراماگو)

2. وای چه خسته میکند تنگی این قفس مرا

    پیر شدم نکرد از این رنج و شکنجه بس مرا

3. اعمال انسانی در موقعیت معنا میشود و جز در موارد خاص ملاک مطلقی برای قضاوت وجود ندارد.(این بند از پی نوشت مخاطب خاص دارد و برای دوست عزیزیست که طی یه فقره چت سوالی مطرح نمود)

4. مسلمانان مرا وقتی دلی بود/ که با وی گفتمی گر مشکلی بود

   به گردابی چو می افتادم از غم/ بتدبیرش امید ساحلی بود

   ز من ضایع شد اندر کوی جانان/ چه دامنگیر یارب منزلی بود

   بر این جان پریشان رحمت آرید/ که وقتی کاردانی کاملی بود

 یا حق

 

 

نوشته شده در دوشنبه 30 آبان1390ساعت 11:21 قبل از ظهر توسط سمیه فیروزفر| |

 

حضرت ایت الله بهجت (رضوان الله تعالی علیه) اگر ناراحتی یا غم و غصه ای  توی صورت کسی می دیدند حتی پیش آمده بود که نمازشان را نمی بستند تا یک جوری آن ناراحتی را برطرف کنند و صورت آن شخص را خوشحال ببینند، آن وقت نمازشان را می بستند ، می فرمودند آدم اگر یک نفر را خوشحال کند همان موقع خدا یک ملک خلق می کند که او را از بلاها مصون نگه دارد.

خَيْرُ ما اُعْطىَ الرَّجُلُ الْمُؤْمِنُ خُلْقٌ حَسَنٌ وَ شَرُّ ما اُعْطِىَ الرَّجُلُ قَلْبُ سوءٍ فى صورَةٍ حَسَنَةٍ؛

بهترين چيزى كه به مؤمن داده شده خوش اخلاقى و بدترين چيزى كه به انسان داده شده دلى بد در چهره‏اى زيباست.(پیامبر اکرم صل الله علیه و اله)

اللهم الرزقنا

 

پی نوشت:

از دیده خون دل همه بر روی ما رود

بر روی دیده چه گویم چها رود

ما در درون سینه هوایی نهفته ایم

بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود

بر خاک یار نهادیم روی خویش

بروی ما رواست اگر اشنا رود

ما را به آب دیده شب و روز ماجراست

زان رهگذر که بر سر کویش چرا رود

 

نوشته شده در چهارشنبه 25 آبان1390ساعت 1:58 بعد از ظهر توسط سمیه فیروزفر| |