تبليغاتX
هبوط


چقدر روز گار بد شده و ما بدتر از روزگار

جریان دکتر .... رو که برای اولین بار شنیدم به ناقل خبر گفتم تو فیلمشو دیدی؟ با اعتماد به نفس گفت: من نه ولی بچه ها دیدن. بعد از دیدن فیلم دیگه اون اعتماد به نفس رو برای نقل خبر به دیگران نداشت.

چند وقت بعد رفتم زنجان همه جا بازار غیبت داغ بود و خلاصه نقل همه مجالس این موضوع مهم! به یکی که خیلی رو گناه این اقا تاکید داشت و ناراحت هم بود گفتم : فیلم رو دیدی؟ و این ادم هم باز با اعتماد به نفس گفت: من نه ولی بچه ها دیدن. و بعد که فیلم رو دید اعتراف کرد که گفته های بچه ها کجا و این فیلم کجا....

 

اصلا کاری به این ندارم که این اتفاق بد تا چه اندازه صحت داره چون اینجا قصدم دفاع از اون ادم نیست قصدم دفاع از روح پاک جوونهاییه که فقط با یک نقل قول و شنیدن خبر و دادن خبری که هیچ اطمینانی ازش ندارن به دیگران احتمال افتادنشون تو دام گناه بزرگی به اسم تهمت وجود داره غیبت فقط گفتن بدی ها و اشتباهات دیگرانه ولی  اونقدر بزرگه که ازش به خوردن گوشت بدن برادرمسلمون یاد میشه وای به اون روزی که انسان نخواسته و ندونسته تهمت بزنه.

 

نا خود آگاه یاد فیلم "عروس آتش" افتادم . نمیدونم دیدین یا نه . جریان زندگی یک دختره از قبایل عشیره جنوب کشور که از بچگی با مادرش به شهر میاد و خلاصه دکتر میشه و حالا که میخواد با استادش که عاشقش شده ازدواج کنه سر و کله پسر عموهای قاچاقچی اش پیدا میشه که باید برگردی به عشیره و با پسر عموت ازدواج کنی چون تو عشیره دختر ملک پسر عمو حساب میشه. دختره رو میارن تو قبیله و خلاصه حرف و حدیث ها شروع میشه، پسر عمو بزرگه که یک خورده منطقی تره میبینه اگه حرفها همینطور ادامه پیدا کنه حتما دختره این وسط به حکم غیرت و به اسم بی عفتی کشته میشه یک روز میاد وسط زنهایی که دارن واسه دختره حرف در میارن(وشاید هم واقعیت های زندگی دختر رو میگن) داد میزنه که چرا قصد جون این دختر و کردین ؟ امروز تو حرف در میاری به اون میگی، فردا اون همسایه به اون یکی میگه اون گفت، پس فردا پر میشه و همه میگن اون گفت . بعد هم فریاد میکشه که: بعد از این هر کی پشت سر این دختر حرف بزنه دهنشو کاه گل میگیرم.

اخ که چقدر نیاز داریم به کسی که بلند شه و بگه هر کی با ابروی ملت بازی کنه دهنشو کاه گل میگیرم.

 

در ضمن دختر خانم موقر و متین و بدون سوءپیشینه ای که نسبت بهشون بی حرمتی شده بوده بالاخره همراه پدر محترمشون پیدا شدن . شاید توضیحاتشون بتونه اتهام دکتر مددی رو ثابت کنه!!!

 

الهی

در سر گریستنی دارم دراز. ندانم که از حسرت گریم یا از ناز

گریستن از حسرت بهرهء یتیم و گریستن شمع بهر ناز!

از ناز گریستن چون بود؟  این قصه یی است دراز.  

+ نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387ساعت 4:45 بعد از ظهر توسط رانده شده |

1)     موسویان به اتهام جاسوسی و اقدام علیه امنیت ملی دستگیر شد!

2)     موسویان از اتهامات بالا تبرئه شد!!

3)     رییس جمهور بر رسیدگی روی اتهامات موسویان تاکید کرد!!!

4)     تصویر سرشار از صمیمیت موسویان و هاشمی مورد توجه رسانه ها قرار گرفت!!!!

5)     موسویان از مدیران سایتهایی که خواستار رسیدگی به وضعیت وی بودند شکایت کرد!!!!!

6)     قاضی دادگاه رسیدگی به اتهامات موسویان وی را به دوسال حبس تعلیقی وپنج سال انفصال از مسئولیتهای دیپلماتیک محکوم کرد!!!!!!

7)     قاضی دادگاه رسیدگی به اتهامات موسویان  در راستای... حکم وی را صرفا به علت اقدام علیه امنیت ملی اعلام کرد و وی  را از اتهام جاسوسی مبری دانست!!!!!!!....

 

 دانشجویان بیدار و عدالتخواه لطفا با توجه به متن بالا به سوالات زیر پاسخ دهید

 

سوال 1: فرق بین جاسوسی و اقدام علیه امنیت ملی چیست؟ به تفصیل توضیح دهید.

سوال2:پرتقال فروش را در این میان معرفی نمایید.

 

+ نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت 7:10 بعد از ظهر توسط رانده شده |

 

هر سال نزدیک عید فکرم مشغول این میشه که آقا سال جدید رو به چه اسمی نامگذاری میکنن. بماند که یک دنیا حرف توی همین یک کلمه اسم وجود داره ولی متاسفانه مسئولین ما این اسم رو فقط تو شعار هاشون به کار می برن و دریغ از اینکه ذره ای رو عمق مطلب فکر کن. مثل سال پاسخگویی که ماشا الله چقدر مسئولین ما پاسخگوی ملت بودند.

الغرض:

شما فکر میکنید امسال سال چی باشه؟

شایان ذکر است به کسانی که درست حدس زده باشند در آغاز سال 87 جوایز نفیسی اهدا خواهد شد.

 

 

پی نوشت:

1.       بسیار شرمنده و ممنون از دوستانی که در زمان غیبت صغرای اینجانب به وبلاگم سر زدن و اظهار لطف کردن.

2.       با تشکر از صاحب وبلاگ بتکده که قالب جدیدم رو برام طراحی کردن.( لینکشون رو نمیذارم آخه اکیدا خواستن کسی نفهمه که طراحی قالب میکنن)

 

3.       سال نو پیشاپیش مبارک به امید سالی حد اقل بهتر از امسال .

4.       حاسبوا قبل از تحاسبوا برای سال 86 یادتون نره من که اونقدر غرق چه کنم های دنیا شدم که دیگه توان رسیدگی به حساب خودم رو ندارم.

5.       اینم برا یکی که خیییییییییییییییییییلی وقته ندیدمش و خییییییییییییییییییییلی دلم براش تنگه

6.     (  اینم تو کامنتهای یک نفر نوشتم و چون حرف دل بود دیدم بد نیست اینجا هم بنویسمش)

7.       "چه سخت است وقتی چشمه‌ای سرد و زلال در برابرت میجوشد و میخواندو مینالد تو تشنه آتش باشی و نه آب و بعد چشمه که خشکید و آتش که تو تشنه آن بودی از آن بخار شد و به هوا رفت تو تشنه آب گردی و نه آتش و بعد عمری گداختن در غم نبودن کسی که تا بود در غم نبودن تو می‌گداخت"

8.       یا حق

 

 

+ نوشته شده در شنبه 25 اسفند1386ساعت 3:28 بعد از ظهر توسط رانده شده |

 

حسین سرچشمه خورشید است... و بدان که سینه تو نیز آسمانی لایتناهی است، با قلبی که درآن چشمه خورشید می‌جوشد و گوش کن که چه خوش ترنمی دارد در تپیدن: حسین،حسین، حسین. نمی‌تپد، حسین حسین میکند.

                                                                                     سید شهیدان اهل قلم


باز‌هم محرم آمد و باز هم داغ دلها تازه شد. هم در یاد داغ شهادتش وهم  دریاد آرمان در‌دست تحریفش.

درست است که حسین مدتی است در بعضی هیات تبدیل به حوسین و یا شاید حوشین شده.

درست است که شور گرفتن های بی حد و حساب به اسم هروله مجلس عزا را به پایکوبی تبدیل کرده.

درست است که مداحان پرادو سوار‌و‌نان به نرخ روز خور آهنگهای غربی را به نوحه تبدیل کرده اند و حتی زحمت عوض کردن متن ترانه را نیز به خود نمیدهند.

درست است که جوانان ما مجلس گرم کن همین به ظاهر مداحان شده اند.

درست است که همین مداحان برای قیمتهای میلیونی برای یک مجلس دو ساعته شماره حساب میدهند.

درست است که سوز حسینی تبدیل به فریادهای بلندی شده که از باندهای پرقدرت پخش میشود تا همه ترانه‌ها‌ی جدید مداح را بشنود.

همه اینها درست و شاید ایراداتی بیشتر ازآنچه که من اشاره کردم وجود داشته باشد.اما وظیفه من و شما چیست؟ وظیفه کسانی که معترضند به این اعمال و افکار؟

این چه شور بی شعوری است که جوانان ما را گرفته است؟ اصلا این شور دفعتا از کجا پیدایش شد؟ هر چند آنچنان هم نیاز به فکر کردن ندارد. پر واضح است که باز هم غافل شدیم از تیز بینی‌ها و نکته سنجی‌ها و تذکر‌های رهبرمان آنگاه که میگفت: از تهاجم فرهنگی نباید غافل شد نمیدانم چرا باز هم طبق معمول کسی حرف این مرد تنها را نفهمید یا شاید هم فهمیده شد ولی آنقدر پشت گوش انداخته شد تا حالا بشود آنچه نباید میشد و همه کاسه چه کنم چه کنم دست بگیرند. نمیدانم چرا همیشه برای ما زود دیر میشود(البته دیر‌،‌دیر‌میشود. لیکن ما در خواب غفلتیم) و ما همیشه نوشدارو های پس از مرگ سهراب را در دست داریم؟

دلمان ترکید از اینهمه دیر رسیدن. اینهمه رهبرمان فریاد زد کار‌فرهنگی کنید ، جلوی این تهاجم که گام به گام در مملکت رسوخ میکند را بگیرید، جوانان را هوشیار کنید. آنوقت وزارت ارشاد غیر اسلامی‌مان به کاست‌های خوانندگان پاپ(از نوع شدیدا مجازش ) فقط به دلیل وجود یک شعر از ابوالفضل العباس(ع) مجوز انتشارداد و جوانان امروز با خود می‌اندیشند اگر میشود ابوالفضل را با گیتار الکتریک خواند چرا با هروله نشود؟

نمیدانم داستان زندگی مسدر همفر جاسوس اینگلیس در ممالک اسلامی* را خوانده اید یا نه؟ در این کتاب به عینه میبینیم دشمنان در مهندسی زمانشان چه سرمایه گذاری ها که نمی‌کنند، چه برنامه های طولانی مدتی که ندارند، آنوقت ما دلمان را خوش کرده ایم به 3،2 سریال درپیت که یک ماه مانده به محرم و رمضان اندکی جن و پری هم مزنده جریان کنیم و ملت را ارشاد کنیم .

سالهاست که حسین شهید نوحه ها به شاه حسین تبدیل شده و ما فقط سر تکان می‌دهیم که ای داد................

و اینک شاید زمانی که سید بزرگوار"آوینی" صحبتش را با ما کرده بود فرا رسیده است. با مایی که در سال شصت و یک هجری در ذخایر تاریخ نهفته بودیم و اکنون در دوران جاهلیت ثانی پای به سیاره زمین نهاده ایم ، که ای کاش همچون منی همان نهفته مانده بود که نهفته ماندنمان به.

عاشوارا در دست تحریف است و فریاد رهبر فرزانه مان در انبوه جهل و هیاهو گم میشود.

امروز عزاداری برای امام حسین(ع) و یارانش تحریف میشود، فردا هدف شهدای عاشورا، و فرداتر اسلامی که حسین برای جلوگیری از تحریفش حج را نا تمام گذاشت و به سرزمین ک‌رب‌بلا شتافت. وای بر ما اگر اینچنین شود .

و من الله توفیق

 

پی نوشت:

 1- ببخشید که مدتی نبودم و حتی شرمنده شدم از بابت اینکه نمیتوانستم جواب کامنت دوستان را بدهم بالاخره شلوغی کا را با جابه جایی منزل که همزمان کنیم بهتر از این نمیشود.

2- در پستهای بعد اگر خدا خواست در مورد کتب مستر همفر مطالبی خواهم نوشت

3-  التماس دعای شدید در این ایام.

4- یا حق

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 24 دی1386ساعت 9:52 قبل از ظهر توسط رانده شده |

به اطلاع دوستان عزیز می رساند به زودی در این مکان پست جدید گذاشته خواهد شد

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 دی1386ساعت 3:22 بعد از ظهر توسط رانده شده |

اتل متل یه بابا
دلیر و زار و بیمار
اتل متل یه مادر
یه مادر فداکار

اتل متل بچه‌ها
که اونارو دوست دارن
آخه غیر اون دوتا
هیچ کسی رو ندارن

مامان بابا رو می‌خواد
بابا عاشق اونه
به غیر بعضی وقتا
بابا چه مهربونه

وقتی که از درد سر
دست می‌ذاره رو گیجگاش
اون بابای مهربون
فحش می‌ده به بچه‌هاش

همون وقتی که هرچی
جلوش باشه می‌شکنه
همون وقتی که هرچی
پیشش باشه می‌زنه

غیر خدا و مادر
هیچ‌کسی رو نداره
اون وقتی که باباجون
موجی می‌شه دوباره

دویدم و دویدم
سر کوچه رسیدم
بند دلم پاره شد
از اون چیزی که دیدم

بابام میون کوچه
افتاده بود رو زمین
مامان هوار می‌زد
شوهرمو بگیرین

مامان با شیون و داد
می‌زد توی صورتش
قسم می‌داد بابارو
به فاطمه ، به جدش

تو رو خدا مرتضی
زشته میون کوچه
بچه داره می‌بینه
تو رو به جون بچه

بابا رو کردن دوره
بچه‌های محله
بابا یه هو دوید و
زد تو دیوار با کله

هی تند و تند سرش رو
بابا می‌زد تو دیوار
قسم می‌داد حاجی رو
حاجی گوشی رو بردار

نعره‌های بابا جون
پیچید یه هو تو گوشم
الو الو کربلا
جواب بده به گوشم

مامان دوید و از پشت
گرفت سر بابا رو
بابا با گریه می‌گفت
کشتند بچه‌هارو
بعد مامانو هلش داد
خودش خوابید رو زمین
گفت که مواظب باشین
خمپاره زد، بخوابین

الو الو کربلا
پس نخودا چی شدن؟
کمک می‌خوایم حاجی جون
بچه‌ها قیچی شدن

تو سینه و سرش زد
هی سرشو تکون داد
رو به تماشاچیا
چشاشو بست و جون داد

بعضی تماشا کردن
بعضی فقط خندیدن
اونایی که از بابام
فقط امروز و دیدن

سوی بابا دویدم
بالا سرش رسیدم
از درد غربت اون
هی به خودم پیچیدم

درد غربت بابا
غنیمت نبرده
شرافت و خون دل
نشونه‌های مرده

ای اونایی که امروز
دارین بهش می‌خندین
برای خنده‌هاتون
دردشو می‌پسندین

امروزشو نبینین
بابام یه قهرمونه
یه‌روز به هم می‌رسیم
بازی داره زمونه

موج بابام کلید
قفل در بهشته
درو کنه هر کسی
هر چیزی رو که کشته

یه روز پشیمون می‌شین
که دیگه خیلی دیره
گریه‌های مادرم
یقه تونو می‌گیره

بالا رفتیم ماسته
پایین اومدیم دروغه
مرگ و معاد و عقبی
کی میگه که دروغه؟

 

 

پی نوشت:

1. خبر خاصی نیست فقط دلم شعر سپهر میخواست! همین.

2. التماس دعا

 

+ نوشته شده در سه شنبه 20 آذر1386ساعت 1:10 بعد از ظهر توسط رانده شده |

 

"... و شهید لطف نمی‌کند که شهید می‌شود. وظیفه اوست که در این شرایط سینه سپر کند و خونش در راه دفاع از دین بریزد. اما برادرم و خواهرم ٰ اگر وظیفه شهید این است وظیفه من و تو چیست؟"

 

هنوز یک ماه نگذشته از آن صبحی که به شوق دیدارتان راهی میدان ولی عصر شدم. آن روز سه شنبه بود و امروز هم.

آن روز میدان ولی‌عصر بوی یاس داشت و امروز بوی... نمی‌دانم، شاید بوی عطر شب‌های پاریس بانوان که مخلوط شده با بوی تند سیگار کاپتان بلک آقایان.

آن روز نوای یاد امام و شهدا در ولی عصر طنین انداخته بود و امروز آهنگ تند جاز که از اتومبیل‌ها و موبایل‌ها پخش می‌شود.

آن روز دور میدان را تابوت‌های کم وزنی احاطه کرده بودند بی هیچ ادعایی و امروز میدان احاطه شده از ماشین‌های سنگین که گویی راننده‌هاشان از قران فقط آیه "ان الله سخرلکم ما فی السموات و ما فی الارض"  را خوانده‌اند و چه بد به خود گرفته‌اند!!!

آن روز حضورتان آرامشی به دل‌ها بخشیده بود غریب و امروز حضور شان اضطرابی عظیم.

آن روز از ولی عصر تا معراج الشهدا در چشم بر هم زدنی طی شد و امروز انگار رد شدن از عرض خیابان ساعت‌ها طول می‌کشد.

امروز هیچ نشانی از آن تابوت‌ها و پلاک‌ها و استخوان‌ها نیست ولی آن روز تابلوی تبلیغاتی سینما با تصویری بزک کرده از بازیگری جوان یادآور زندگی امروزمان بود که مبادا با دیدن چند تابوت فراموش‌مان شود در چه روزگاری به سر می‌بریم.

ولی یک چیز در تمامی روز ها مشترک است. آن روز دلم هوای با تو بودن داشت و امروز هم.

 

 

کوه پرسید ز رود

زیر این سقف کبود

راز ماندن در چیست؟

گفت: در رفتن من

کوه پرسید و من؟

گفت: در ماندن تو

بلبلی گفت: و من؟

خنده‌ای کرد و گفت:

در غزل خوانی تو

آه از ان آبادی

که در آن کوه رود

رود مرداب شود

و در آن بلبل سرگشته سرش را به گریبان ببرد

من و تو، بلبل و کوه و رودیم

راز ماندن جز در، خواندن من، ماندن تو، رفتن یاران سفر کرده‌یمان نیست، بدان!

 

                                                                   «زنده یاد ابوالفضل سپهر»

 

پی نوشت:

1.    تا می‌آیی تصمیم بگیری می‌بینی خدا برایت رقم زد. رضا برضائک می‌گویی و آغاز...  دوباره تا می‌خواهی تصمیم بگیری می‌بینی دارد رقم میزد... باز باید گفت رضا برضائک؟؟؟؟؟؟؟

2.       دست خودم نیست تلخم، تلخه تلخ هی می‌گین بنویس... میشه همین که دیدین.

3.       التماس دعا

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 6 آذر1386ساعت 11:47 قبل از ظهر توسط رانده شده |

میگن عاشق دنبال بهونه نمی‌گرده لابد من عاشق نیستم که هر از گاهی دلم بهونه‌ای رو مي‌طلبه تا روح و جانم از عطر وجودت پر بشه. باز بینی کتاب داستان سیستان هم این مدت شد بهانه من تا دوباره یک سری خاطره خوش عین یک فیلم از جلو چشم‌هام رد بشه .

تابستان 81 بود که رفتیم طرح ولایت اگه بگذریم از حال و هوا و عشق و صفای طول دوره می‌رسیم به شب‌های آخر. جدای از اتمام طرح و پیچیدن نوای دلتنگی و جدایی بین بچه ها یک چیزی همه رو همچنان شاداب نگه داشته بود "دیدار با رهبر (يا به قول امير خاني:ره‌بر) در پایان دوره". خمار پایان دوره بودم که احساس كردم يك غده اي تو بدنم رشد كرده، دكتر اردوگاه گفت يك غده است كه نميشه تشخيص داد چيه شايد يك غده سرطاني باشه  هر چه سريع‌تر بايد برگردي و بري پيش يك متخصص. ولي مگه ميشد، كل طرح يك طرف و عشق ديدار آخرش يك طرف. اصلا صداشو در نياوردم كه همچين چيزي هم هست گفتم سه روز بيشتر نمونده بعد از ديدار كه قراره سفر مشهد باشه نميرم و انشا الله برمي‌گردم ميرم دكتر .شب بعد با داداشم تماس گرفتم جريان رو گفتم مي‌دونست برا نرفتن به ديدار حريفم نميشه قول داد به كسي چيزي نگه و روز ديدار بعد از مراسم جلو بيت رهبري منتظرم باشه. واما شب آخر دوباره ر فتم پيش دكتر گفت: دختر تو نرفتي هنوز؟ گفتم: ان شا الله فردا. يك چشم غره اي رفت و يك نگاه به غده انداخت و گفت خدا رحم كرد غده چركيه سرطاني نيست چون تو اين دو روز هم خيلي بزرگ شده و هم دردناك مطمئنم تا فردا سر باز ميكنه همونطور هم شد و بالاخره سر باز كرد. خلاصه همون شب ما رو زنده زنده جراحي كردن و غده رو از چرك خالي كردن تا فرداش برم بيمارستان و كل غده تخليه بشه، بگذريم كه اون شب چه فشار قبري كشيدم. صبح ساعت 5 رفتم پانسمان دستم رو عوض كردم و خلاصه بچه مخلص ها ساكم رو وداشتن و راه افتاديم سمت بيت. رسيديم، كفشها رو كه داديم كفشداري حالا ندو كي بدو كه يك هو ديدم از اطرافم هيچ صدايي نمياد برگشتم ديدم بچه ها همه وايسادن دارن با تعجب منو نگاه ميكنن كه يك هو يكي گفت حالا خوبه مجروحي سالم بودي چه سرعتي داشتي ؟ صداي شليك خنده بچه ها با صداي قدمهاي من يكي شد خلاصه با يك دست پانسمان شده اول هاي صف نشسته بودم . حال و هواي انتظار قبل از اومدن اقا يك طرف و ورودشون يك طرف. اول سخنراني و بعد هم نماز ظهر و عصر و اخرش وداع . بعد ها كه فكر ميكردم  يادم نمي اومد تو اون سه چهار ساعت حتي يك اخ گفته باشم يا حتي دردي رو حس كرده باشم . از در بيت كه اومدم بيرون چهره مضطرب داداشم رو ديدم كه به انتظار ايستاده بود. طفلك چه فشار روحي رو تحمل كرده بود (هر چند شب قبل بهش گفته بودم كه سرطان نيست ولي خب...). تخت گاز اومديم زنجان و يك راست مطب دكتر كه اشناي خواهرم بود و از اونجا يك راست بيمارستان و صبح هم عمل جراحي. آن هم از عمر شبي بود كه بگذشت.

                                                       

                                    

                                             

دلم بد جور باز هواشو كرده يك لبخندي كه درست تو صورت من باز بشه. اللهم ارزقنا

موجيم و  وصل ما، از خود  بريدن  است

ساحل بهانه ايست، رفتن رسيدن است.

-----------------------------------------------------------------------------------

پي نوشت:

1 ببخشيد كه طولاني شد

2 جناب ذيغار ببخشيد فايل دزدي كرديم دلم فقط همين صدا رو ميخواست .

۳ التماس دعا(شدید)

۴ .......

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 13 آبان1386ساعت 12:42 بعد از ظهر توسط رانده شده |

صبح با يك ذهن مشغول و كلافه در حالي كه كلي هم ديرم شده بود از خونه زدم بيرون. ترافيك بيش از حد به اندازه كافي عصبيم كرده بود و ديگه هيچ نيازي به گيج بازي ها و اشتباه رفتن هاي راننده نبود ولي از شانس من راننده به جاي اينكه از روي پل رد بشه رفت زير پل تا تو يك ترافيك ديگه پشت چراغ قرمز گير كنيم. همينطور كه با غضب داشتم بيرون رو نگاه ميكردم چشمم خورد به آيه اي كه روي يكي از ستونهاي پل نوشته بودن: اليس الله باحكم الحاكمين انگار يكي افكار مشوشم رو جمع و جور كرد زير لب زمزمه كردم كه والله احكم الحاكمين....

 

 

پي نوشت:

  1. هميشه بزرگترين ‌‌اتفاقات با بزرگترين تصميمات توي زندگي ادم رخ ميده. برام دعا كنيد. ميخوام يك تصميم بزرگ ديگه بگيرم.
  2. وقتي تو نيستي نه هست هاي ما چونند كه بايد و نه بايد هاي ما چونند كه هست.(قيصر امين پور) روحش شاد و يادش ماندگار
  3. اين هم به ياد قيصر (امروز ديدم عجب شعريه)

         آواز عاشقانه ما در گلو شكست

        حق با سكوت بود، صدا در گلو شكست

        ديگر دلم هواي سرودن نمي‌كند

        تنها بهانه دل ما در گلو شكست

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 8 آبان1386ساعت 9:47 قبل از ظهر توسط رانده شده |

 

الهي اين روزگار طوفانيتر از طوفان نوح است و قرآن كشتي نجات، خوشا به حال اصحاب السفينه

                                                             علامه حسن زاده آملي

 

  

                                                          

عجيب تاريك است دلم . به تاريكي آسمان شب بي ستاره شهر شما. تاريك به حدي كه رمضان با تمام نورانيتش روشني ام نبخشيد و حتي يا من لا مفرّ الاْ اليه در آن شب بزرگ دلم را نلرزاند و حتي اسئلك الامان يوم يعرف المجرمون بسيماهم  دلم را نشكست، نميدانم شايد دلم شكسته تر از اينها بود كه بخواهد دوباره..... ولي شيء شكسته اگر تلنگري بخورد فرو ميريزد . پس چرا دلم فرو نريخت؟؟

كه اگرشكسته بود و فرو ريخته بود اني في قلوب المنكسر اثر بخش مي بود و اكنون اوضاع متفاوت از آنچه هست.

ولي حالم اينچنين است پس دل فرو نريخته، نشكسته،نلرزيده. كم كمك ذهن مشوشم اينگونه ميبافد كه، اصلا دلي نبوده تا بخواهد بلرزد و بشكند و بريزد. كجا جا گذاشتمش؟ نميدانم. سينه ام عجيب جالي خالي اش را حس ميكند ريه هايم فضاي  خالي را احسا س كرده اند و بدون ذره اي احتياط اكسي‍‍ژن هوا را ميبلعند و موقع خروج  اهي را با خود به ارمغان مي اورند كه هيچگاه اجازه بيرون امدن را به او نداده بودم. دلم را نميابم، تكه سنگ سفيدي اگر يافتيد به من دهيد شايد بتوان حجم خالي سينه را با آن پر كرد تا لا اقل آه خفته درون سينه ام مجال فرار نيابد و براي من، تنها براي من باقي بماند.

 

 

 

پي نوشت:

 دوستي گفت خسته ام، چقدر غبطه خوردم به حالش. دلم خستگي مومنانه ميخواهد. ياد آن روزها به خير

 

جايي خواندم براي كشتن يك پرنده يك قيچي كافي است. لازم نيست ان  را در قلبش فرو كني يا گلويش را بشكافي، پرهايش را بزن...... خاطره پريدن با او كاري ميكند كه خودش را به اعماق دره ها پرتاب كند.

 

راستي كسي راه ابتلا به الزايمر را اگر ميداند مشتاق شنيدنم.

 

 

وبلاگ دوستي رو سر زدم كه اينطور نوشته بود :

 

 برای ساقه هاي شكسته مرهمی باشیم...اينجا را هم ببینید بد نیست...!!!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 12:24 بعد از ظهر توسط رانده شده |

عجب رنج بزرگی‌ست "زنده بودن"، حتی "بودن"، خود، مصیبتی‌ست و ، "ماندن" که می‌کشد! درد بزرگ و بی‌درمان "گم کردن" است، "دورافتادن".

 

خانه
پست الکترونیک
آرشیو